دختر نایاب دستش را بگیر
پاک تر از آب دستش را بگیر!
بی تو از بیداری اش چیزی نخواست
لا اقل در خواب، دستش را بگیر!
بی تو می میرد کسی که سالهاست
مانده در مرداب،دستش را بگیر!
مانده در مرداب ،در دستان مرگ
خسته و بی تاب دستش را بگیر!
دختر خورشید فروردین ،بمان!
چشمه مهتاب ،دستش را بگیر!
حرف آخر اینکه، قبل از مردنم....
در همین مرداب، دستم را بگیر!
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 14:16  توسط محمد حسین زاده
|
حالا ،تازه فهمیدم.....
چرا کفشهایم هر روز خیس است
گریه می کنند
....چرا زودتر به تو نمی رسم
و آخر غروب ، تنها ، تنهای تنها
در شرجی ترین جاده می میرم
کاش دلت برای کفشهایم می سوخت
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:25  توسط محمد حسین زاده
|
بی منطق و بی حسّ و حسودی دختر
عاشق که نه ٬عاشق تو نبودی دختر
زیبا ، نه ... ببخشید تو پنهان شده ای
در رژ ٬ خط لب ٬ عینک ِ دودی دختر
پروانه شبیه تو دلم می خواهد
(( پروانه )) ! ولی زاغ ِ کبودی دختر
ترشیده شدی قبول کن ٬ تبعیدی !
جا مانده ای از قوم ِ ثمودی دختر
یک آدم ِ دیوانه ی دریا دل ٬ نه ...
دریا نشدی شبیه رودی دختر
آدم ٬ شبح ِ بی سر و پا یا گرگی؟
دنیا که نفهمید چه بودی دختر
حیف از قلم و کاغذ و شعرم وقتی ...
بی منطق و بی حسّ و حسودی دختر !

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 0:44  توسط محمد حسین زاده
|
سال نو مبارك
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 2:35  توسط محمد حسین زاده
|
خانم همه هستی منی شیرینی
از بین تمام یاس ها گلچینی
افسوس که شاعران نمی دانستند
تو دختری از دیار فرور دینی
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
زیبائی وقد ماه قدمت داری
اندازه خورشید کرامت داری
قانون خدا را تو بهم ریخته ای
ماهی که ستاره جای چشمت داری
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 15:51  توسط محمد حسین زاده
|
+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1384ساعت 16:30  توسط محمد حسین زاده
|
کمی شبیه شما می شوم ،
نمی میرم !
و یا شبیه همان پالتوی پشمی
که امشب و
شب های فاسد دی ماه
تو ، فقط
گرمی از آن می خواهی !
۸۳
+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 5:31  توسط محمد حسین زاده
|
برای تو ،
خلیل ترین ابراهیم !
کمی کم بود
قربانیت شوم !
همیشه از دریچه ی کوچه
می چسبد نگات
و می میرم
بی هیچ الهامی ،
که قربانیت شدم !
دی ۸۴
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 2:26  توسط محمد حسین زاده
|

تو شيطاني وشعر شر خواستي
خريداري و چشم تر خواستي
مرا از پريدن پراندي و بعد
براي خودت بال و پر خواستي
به هر در زدم تا بماني ولي
مرا بيشتر در به در خواستي
كنار درختان تو هرزه ام
كه چوب تنم را تبر خواستي
نه می خواستي با تو باشم نه هيچ
برايم بليط سفر خواستي
تو حوا كه نه، سيب نه، گندمی !
من آدم شدم ، خوب ، اگر خواستي
شبي كه سه تار و لب و خنده بود
تو من را فقط رهگذر خواستي
تمام غزل از تو بود و چه سود
تو شيطاني و شعر شر خواستي
تیر ۸۴

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 1:58  توسط محمد حسین زاده
|